بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه
افسانه ی حیات حرفی جز این نبود* یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ
فکرمو از هر چیزی آزاد کردم...هر چیز آزار دهنده یی،تلخی،زجر آوری...برای خودشناسی دچار ضعف شدم...هنوز پیچ و خم های روحم رو نمیشناسم...هر روز خودم خودم رو غافلگیر میکنم...برای همین چند روزی رو آتش بس دادم...خودم رو روی سطح رها کردم...مثه وقتی که روی آب میخوابی و گوشات پر از آب میشن و فقط سقف رو میبینی....برات فرقی نداره چقدر عمق زیر پاهاته...مهم سقفیه که بالاست و گوشی که برای مدتی صدای جیغ های ذهن رو نمیشنوه...فقط برای چند روز مرخصی....
انگار اینقدر از واقعیت های اطرافم دورم که تویه هاله یی از افکار و دنیای خوب خودم زندگی میکنم...هرچقدر با واقعیت های تلخ اطرافم بیشتر آشنا میشم بیشتر تو دنیای خودم فرو میرم و این خیلی بده و هنوز عمقش برام ثابت نشده...هرچقدر بیشتر تمام واقعیت ها آزارم میدن به جاهایی پناه می برم که درشون فقط خودمم و خودم و تمام اون مسائل رو فراموش میکنم به موزیک و کتابی که دوست دارم فکر میکنم تا تمام ذهنم درگیر آخرین کتابی بشه که خوندم...دنیای من ساعت 4 صبح بالکن خوابگاه با صدای شاهین و استشمام آرامش بخش هوای نزدیکای صبح...
اوج عصبانیتم وقتی خواهد بود که کسی که ادعا میکنه میشناسه منو راجع به من بدترین فکر رو کنه...من هیچ وقت کاری انجام ندادم که بخوام شرمنده ی خودم و اطرافیانم باشم...
همه چی عالی بود و فوق العاده...
وقتی برگردم مطمئنم کلی خاطره ی قشنگ دارم از این روزا...امسالم واقعا عالی شروع شد و مطمئنم که عالی تا آخر پیش میره.
پشیمان نیستم....هرکاری کردم،هر حرفی زدم.
به دلیل برخی مشکلات پزشکی از دویدن منع شدم...اما نسبت به راه رفتن حریص تر شدم...روزی 3 ساعت راه میرم...اکثرا بی هدف...حتی نمیدونم تمام مدت به چی فکر میکنم...فقط راه میرم و وقتی به خودم میام نشستم جلوی پنجره و غروب بی رمقی که حس زندونی بودن رو بهم میده تماشا میکنم...باقی شبانه روزم رو جلوی پنجره کتاب میخونم بدون هیچ تحرکی...مجبور نباشم حرف هم نمیزنم...روز عالی م و شب داغون.دلیلشم نمیدونم...
دیروز هوا برای همه خیلی بد بود و برای من محشر....انگار هوا با دل من هماهنگی شدیدی داشت:تو آفتاب بارون میبارید و و باد شیشه ها رو به شدیدترین وجه ممکن به هم میکوبوند و همه به حال پرواز در اومده بودن، دقیقه یی خورشید میتابید و به فاصله ی 3 دقیقه بارون شدید با باد به شدت سردی میوزید.طوفان شیرینی بود...منم پیاده رفتم....عالی بود...یه مقابله بود...یه جنگ...یه مبارزه.
پ.ن:دلیل اسم "بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه"و شکل گرفتن شخصیت ریاکار تنها یه کتابه از نادر ابراهیمی..."یک عاشقــــــانه ی آرام"....یکی از با ارزش ترین کتاب ها برای من...
گم شدم....میون افکارم...ایده آل هام...امید هام و آرزوهام گم شدم....واقع بینی از من فرار میکنه اما بالاخره سر یه پیچ مچش رو میگیرم....اون پیچ نزدیکه و من هم دویدن رو انتخاب کردم که زودتر برسم....از خودم می ترسم گاهی....
درونم یخ زده اما این یخ زدگی آزارم نمیده...
خوشحالم...عصرها که برمیگردم پیش9 نفر دیگه کلی همشونو اذیت میکنم...رو یکی آب میپاشم.واسه یکی حافظ میخونم.صندلی رو از پشت یکی دیگه میکشم...گاهی اوقات هم با صدای بسیار بسیار زیبام ابی یا همایون میخونم اون هم کاملا روی نت(مدیونید اگه فکر کنید خارج میخونم یا صدام 6 دونگ نیستا)چون وقت امتحاناست تمام کتابامو گذاشتم چمدونم تا بشینم درس بخونم اما گاهی هم به اونا دستبردی میزنم.
تو فکرشم که ببندم اینجا رو
کاش اون تلنگر هیچ وقت وجود نداشت....روحم آزرده ست...
رشته ی قایقرانی م رو تغییر دادم...جای دریا،رود رو محل تمرین قرار دادم...رشته م تک نفره شد و متفاوت با اونچه که بود....تویه این رشته روی سرعت و زمان کار میکنم.وقتی اونجا کمک مربی بودم و مسئول آموزش اولیه به کسانی که دوست داشتن رشته مو یاد بگیرن نکاتی رو گوشزد میکردم و رشته مو توضیح میدادم و مراحل اولیه...وقتی جلوی کمک مربی این رشته قرار گرفتم حس عجیبی بود...هر کلمه یی که میگفت میدونستم با چه تفکری این حرف رو میزنه،میتونستم موضوع بعدی رو حدس بزنم....جالب بود برام...فقط لبخند میزدم...
برگشتم به شهرم....به شهری که بهش تعلق دارم...به رشته هایی که منو به اینجا وصل میکنه...
به دست پخت محشر مامانم و مامان بزرگم...به آدمایی که واقعا دلتنگ منن...بی هیچ ریایی!
| Design By : Night Melody |

