تبليغاتX
بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه
















بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه

افسانه ی حیات حرفی جز این نبود* یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ

گاهی میرم سر کلاس بچه های معماری میشینم،یه درخت میکشم،یه سری کاغذ دیواری نگاه میکنم،از حجم هایی حرف میزنند که اصلا ازشون سر در نمیارم و کلاسشون که برام کسل کننده میشه میام بیرون میرم یه دوری میزنم...هیچوقت هم بچه های معماری یا عکاسی یا هر رشته ی دیگه رو به کلاسامون دعوت نمیکنم...همون قدری که برای من سانتریفیوژ یه نمونه ی خونی میتونه جذاب باشه قطعا برای اونا کسل کننده خواهد بود اما مهم تهشه که من با پررویی بسیار میون جمع اون مهندسان آینده میشینم و در رابطه با کاراشون اظهار فضل مینمایم...گاهی اوقات ایراد هم میگیرم و گاهی هم تایید میکنم....کارام گاهی اوقات خودمم به خنده میندازه....سر کلاس بچه های کامپیوتر هم میرم و به ارائه ی اونا در رابطه با ویروس 2012 گوش میدم...تهش هم سر در نمیارم اما فضولیه دیگه میرم....کلاسای هر رشته یی با هم متفاوته،فضاش،آدماش،استاداش،تیپ دانشجوهاش...این تفاوت ها رو دوست دارم....کلا تفاوت خوبه هنوز دوستی که ادبیات بخونه یافت نشده وگرنه پایه ثابت کلاس اونا هم میشم....فکر میکنم باید خیلی مفرح باشه...آخ جون

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:1 توسط ریاکار| |

این روزا اکثر کارام تنهایی انجام میشه....تنهایی میرم...تنهایی میام....تنهایی فاصله ی بین شهر ها رو طی میکنم...تنهایی خیابون هایی که حالا آشنا شدند رو طی میکنم...از هوای سرد لذت میبرم...حس اینکه بود و نبودم هیچ جا تغییری ایجاد نمیکنه،حرفام اهمیت خاصی نداره،حضورم مفهومی برای جمعی نداره دیواری مستحکم تر از قبل دورم کشید.من موندم و پرسه های تمام نشدنی تو خیابون های سرد من موندم و هدفونی که یه گوشیش یا نامجو میخونه یا یزدانی یا همایون،من موندم و ردیف های کتاب فروشی های خاک گرفته...ردیف کاج هایی که برگ هاش زیر پا صدا میکنه...درخت های نارنج  که عطر خوبی دارن و گاهی هم "پادیاوی"...این ها کلا برنامه ی منه از صبح تا اذان مغرب که وقت برگشتنه.

درونم یخ زده اما این یخ زدگی آزارم نمیده...

خوشحالم...عصرها که برمیگردم پیش9 نفر دیگه کلی همشونو اذیت میکنم...رو یکی آب میپاشم.واسه یکی حافظ میخونم.صندلی رو از پشت یکی دیگه میکشم...گاهی اوقات هم با صدای بسیار بسیار زیبام ابی یا همایون میخونم اون هم کاملا روی نت(مدیونید اگه فکر کنید خارج میخونم یا صدام 6 دونگ نیستا)چون وقت امتحاناست تمام کتابامو گذاشتم چمدونم تا بشینم درس بخونم اما گاهی هم به اونا دستبردی میزنم.


تو فکرشم که ببندم اینجا رو

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 13:11 توسط ریاکار| |

گاهی یک تلنگر لازمه که فرو بریزی از هرچی ساختی....


کاش اون تلنگر هیچ وقت وجود نداشت....روحم آزرده ست...


رشته ی قایقرانی م رو تغییر دادم...جای دریا،رود رو محل تمرین قرار دادم...رشته م تک نفره شد و متفاوت با اونچه که بود....تویه این رشته روی سرعت و زمان کار میکنم.وقتی اونجا کمک مربی بودم و مسئول آموزش اولیه به کسانی که دوست داشتن رشته مو یاد بگیرن نکاتی رو گوشزد میکردم و رشته مو توضیح میدادم و مراحل اولیه...وقتی جلوی کمک مربی این رشته قرار گرفتم حس عجیبی بود...هر کلمه یی که میگفت میدونستم با چه تفکری این حرف رو میزنه،میتونستم موضوع بعدی رو حدس بزنم....جالب بود برام...فقط لبخند میزدم...

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 10:41 توسط ریاکار| |

از دل کندنی ها باید دل کند....دیر و زود داره ولی...

 

 

برگشتم به شهرم....به شهری که بهش تعلق دارم...به رشته هایی که منو به اینجا وصل میکنه...

به دست پخت محشر مامانم و مامان بزرگم...به آدمایی که واقعا دلتنگ منن...بی هیچ ریایی!

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 13:41 توسط ریاکار| |

برای اولین بار سفری  در تنهایی دارم.حدودا 24 ساعت....امروز یکی سوالی ازم پرسید،مثل همیشه سوالی تکراری بود اما اینبار رو جوابی که میخواستم بدم فکر کردم....سوال:"انگیزه ت چی بود از اونجا اومدی اینجا؟"

خب جواب معمول من این بود که من یک دیوانه م...

خب در اینکه یک دیوانه هستم شکی نیست اما حس های عمیق تر از دیوانگی برام وجود داشت...قبلا انگیزه یی نداشتم اما الان انگیزه دارم...قبلا برنامه یی برای آینده م نداشتم و فقط به حال فکر میکردم،به روزی که میگذروندم....فقط حال حضور داشت....اما الان جز حال مسئله ی آینده هم در میونه...جالبه برام...همه چی برنامه داره الان...

امشب 12 شب به شهرم بر میگردم...

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 21:56 توسط ریاکار| |

عاشق لباس های زمستونی م  و قدم زدن تو روزهای سرد و خیلی سرد...وقتی یه خیابون رو بی هدف تا انتها میری و به جای جدیدی میرسی حس خوشایندی داره...یا تو این پرسه های بی هدف به کشف یه خوردنی خوشمزه میرسی هم حس عالییه...اما تنهایی این قدم زدن ها گاهی شاید خوب باشه و گاهی شاید نباشه...از اینکه tv در دسترس نداریم بیسیار خشنودیم...بیشتر وقتم صرف خوندن کتابایی میشه که عاشقشونم البته بعد از آشپزی و شست و شو و خوندن درس ها و...

اما روزهای سخت هم وجود داره...روزایی که سوز هوای ابری از پنجره تو میزنه و کسی نیست حرفاتو بشنوه...حس غریبی نیست...

حدود 10 روز دیگه بر میگردم شهرم...تجربه ی زندگی کردن جایی غیر از اونجا برام خیلی لذت بخشه...اتفاقای خوب می افته...میدونم...


پ.ن:عموما برجک کسی را هدف گرفتن خیلی به ما مزه میدهد در شب هایی که زمان در خوابگاه طولانی میشود :دی....برجک هایشان را در تیررس نصب میکنند طفلی ها :دی

اضافه شد:خداحافظ گری کوپر و بادبادک ها...کفش های شیطان را نپوش و مرگ بازی...کجا ممکن است پیدایش کنم...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 9:29 توسط ریاکار| |

دور ریختن رو تجربه میکنم...گاهی نگه داشتن بعضی افکار و بعضی حس ها فقط باعث آزار آدم هستند،بعضی نشونه ها که همیشه همراهشون داری که یه چیزای خوبی رو فراموش نکنی اما همون نشونه ها باعث میشن مرتب احساسات ناخوشایندی داشته باشی...دارم تمام اون نشونه ها رو از خودم دور میکنم...دور کردن نشونه ها انگار چیزی از گذشته ی آدم میکنند و می برند اما حس خالی شدنش خیلی برام دلچسبه....عذاب وجدان بدچیزیه...با هر نشونه یی و علامتی عذاب وجدان لعنتی و دوراهی بدتر از اون سراغ آدم میان...نشونه ها رو دور میکنم...شاید برای توجیه خودم و شاید برای اینکه ثابت کنم بی تقصیرم و شاید برای خالی کردن ذهنم....نمی دونم...واقعا نمی دونم....از ماه هم فرار میکنم...بهش پشت میکنم تا خیلی چیزها رو به یاد نیارم...دنیاها خیلی با هم فرق میکنن...باور کن...این روزا وقتی ابر سنگینی جلوی ماه رو میگیره میخوام ازخوشحالی بال در بیارم...


با شماها هستم نشونه ها....ازم دور شین تا بتونم دوباره به ماه برگردم...من عاشق ماه کامل هستم پس از من دور شین....نشونه ها از همه تون با وجود عزیز بودنتون متنفرم....یه روزی همه تون رو آتیش میزنم....

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 10:23 توسط ریاکار| |

 

اینقدر این روزها رو دوست دارم که میخوام تمامشون رو نگه دارم اما زمان با سرعت هرچه بیشتر از تک تک لحظات من عبور میکنه و اون ها رو تبدیل به گذشته و خاطرات میکنه...لحظاتی که دوست دارم با دست نگه شون دارم تا فرار نکنن...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 12:27 توسط ریاکار| |

وقتی یکی فکر میکنه خیلی خاصه به معنای واقعی کلمه باید خاص باشه نه اینکه فقط بگه من خاصم،من با بقیه فرق میکنم و اصرار هم داشته باشه که واقعا با بقیه فرق میکنه و مرتب هم تکرار کنه.

در واقع به نظر من با تکرار مرتب این جمله و ادعا کردن  بیشتر به ثابت میکنه که از هر آدم معمولی تری معمولی تره....معمولی بودن مگه چه ایرادی داره....من هم گاهی فکر میکنم خاصم.....افکارم خاص هستن اما وقتی پای  صحبت های درونی یه نفر میشینی و از پرده ی ظاهری عبور میکنی میبینی که اون شخص روبرو هم دقیقا مثل توئه....دقیقا دوست داره متفاوت باشه...دقیقا افکاری داره که واسه خودش خاص هستن...

آدم اگه قراره متفاوت باشه از نظر من بهتره اول رفتارهای دوران قجری رو کنار بذاره،دست از خاله زنکی های الکی برداره...اینقدر مادی گرا و ظاهر بین نباشه....معیار سنجش آدما براش متراژ زمین و باغ و پول کفش و لباس نباشه...آره اگه قرار باشه خاص بودن اینجوری تعبیر بشه قطعا تو فرد خاصی هستی.

 

پ.ن:این "تو" در واقع اصلا وجود خارجی میتونه نداشته باشه.....شاید هم بتونه داشته باشه.

 

یاد نوشت:متاثر شدم...

 

یه شهر کتاب نزدیک هست که من رسما عاشقشم...قرار شده به خاطر اینکه از گرسنگی نمیرم فقط هفته یی یک بار برم.

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 11:14 توسط ریاکار| |

اول نوشت:یکی به من بگه خبری که در باره ی مهدیه شنیدم صحت نداره،اصلا باور نمیکنم....اصلا.

 

من خوبم...قدری پس از شنیدن خبر جا خوردم و در فاصله ی بین دو کلاس اومدم تا ببینم چه خبره اما هیچ بلاگی رو نمیتونم باز کنم...

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 12:5 توسط ریاکار| |

Design By : Night Melody