تبليغاتX
بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه
















بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه

افسانه ی حیات حرفی جز این نبود* یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ

این ترم به سرعت برق و باد داره میگذره و فقط 4 هفته ی دیگه سر کلاسا میریم...دیگه گشت و گذار ها تعطیل،دفتر کتابا حاضر...شروع شـــــــــــــــــد.ولی حس خوبی داره...از اردیبهشت راضی م...از تمام لحظات این سال تحصیلی راضی م...هر تجربه یی کسب شد عالی بود....میرم خونه ی نیما....فردا...بعد از اونم یه روز تمام برای درسای یه هفته م وقت دارم...البته منظورم نیما یوشیجه هاااا...دارم میرم یوش


فکرمو از هر چیزی آزاد کردم...هر چیز آزار دهنده یی،تلخی،زجر آوری...برای خودشناسی دچار ضعف شدم...هنوز پیچ و خم های روحم رو نمیشناسم...هر روز خودم خودم رو غافلگیر میکنم...برای همین چند روزی رو آتش بس دادم...خودم رو روی سطح رها کردم...مثه وقتی که روی آب میخوابی و گوشات پر از آب میشن و فقط سقف رو میبینی....برات فرقی نداره چقدر عمق زیر پاهاته...مهم سقفیه که بالاست و گوشی که برای مدتی صدای جیغ های ذهن رو نمیشنوه...فقط برای چند روز مرخصی....

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 19:50 توسط ریاکار| |

دیروز بین ردیف های کتاب کتاب فروشی همیشه نشسته بودم و ردیف پایینی کتاب ها رو نگاه میکردم و گاهی کتاب هایی که خونده بودم رو بیرون میکشیدم و یه نگاهی به صفحاتش می انداختم...دیروز با اینکه اصلا حوصله ی بیرون رفتن نداشتم ولی رفتم.بین اون قفسه ها انگار نیرویی جادویی وجود داشت که من رو به اندازه یی سبک کرد که انگار تمام راه برگشت سطحی بالاتر از سطح زمین راه می رفتم.به اندازه یی بی دلیل خوشحال بودم که دوست داشتم روی یکی از جدول های کنار خیابون بشینم از فرط خوشحالی گریه کنم...حتی نمی دونستم برای چی خوشحال بودم؟


انگار اینقدر از واقعیت های اطرافم دورم که تویه هاله یی از افکار و دنیای خوب خودم زندگی میکنم...هرچقدر با واقعیت های تلخ اطرافم بیشتر آشنا میشم بیشتر تو دنیای خودم فرو میرم و این خیلی بده  و هنوز عمقش برام ثابت نشده...هرچقدر بیشتر تمام واقعیت ها آزارم میدن به جاهایی پناه می برم که درشون فقط خودمم و خودم و تمام اون مسائل رو فراموش میکنم به موزیک و کتابی که دوست دارم فکر میکنم تا تمام ذهنم درگیر آخرین کتابی بشه که خوندم...دنیای من ساعت 4 صبح بالکن خوابگاه با صدای شاهین و استشمام آرامش بخش هوای نزدیکای صبح...


اوج عصبانیتم وقتی خواهد بود که کسی که ادعا میکنه میشناسه منو راجع به من بدترین فکر رو کنه...من هیچ وقت کاری انجام ندادم که بخوام شرمنده ی خودم و اطرافیانم باشم...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:27 توسط ریاکار| |

رفتم یه روستا،200کیلومتری شهرم.انگار ته دنیا باشه،فارغ از همه چیز و همه کس...خوشحال از اینکه تنها تکنولوژِی آزار دهنده برای من اونجا کاربردی نداره،بدون هیچ تماس و اس ام اس و هر صدای اضافیی...صبح ها وقتی هوا در حال روشن شدن بود انگار 2000تا پرنده همزمان آواز میخوندن.ی خر هم همراهی شون میکرد که من هرچه تلاش کردم نتونستم سوارش بشم :دی.انگار از من می ترسید :دی

همه چی عالی بود و فوق العاده...

وقتی برگردم مطمئنم کلی خاطره ی قشنگ دارم از این روزا...امسالم واقعا عالی شروع شد و مطمئنم که عالی تا آخر پیش میره.


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 14:37 توسط ریاکار| |

همه چیو گذاشتم و اومدم...دیگه الان تنها چیزی که برام اهمیت داره رنگ لباساییه که باید برای مهمونی ها و عروسی ها انتخاب کنم و برنامه گردشایی که باید با دوستام هماهنگ کنم.20 روز زندگی  بدون هر نوع دغدغه ی ذهنی راجع به گذشته و آینده...راحت و آسوده...الکی خوش...سر به هوا...سر خوش...



نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:1 توسط ریاکار| |

فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد زدم...فریادی از سر درد...از سر خشم...

پشیمان نیستم....هرکاری کردم،هر حرفی زدم.



به دلیل برخی مشکلات پزشکی از دویدن منع شدم...اما نسبت به راه رفتن حریص تر شدم...روزی 3 ساعت راه میرم...اکثرا بی هدف...حتی نمیدونم تمام مدت به چی فکر میکنم...فقط راه میرم و وقتی به خودم میام نشستم جلوی پنجره و غروب بی رمقی که حس زندونی بودن رو بهم میده تماشا میکنم...باقی شبانه روزم رو جلوی پنجره کتاب میخونم بدون هیچ تحرکی...مجبور نباشم حرف هم نمیزنم...روز عالی م و شب داغون.دلیلشم نمیدونم...

دیروز هوا برای همه خیلی بد بود و برای من محشر....انگار هوا با دل من هماهنگی شدیدی داشت:تو آفتاب بارون میبارید و و باد شیشه ها رو به شدیدترین وجه ممکن به هم میکوبوند و همه به حال پرواز در اومده بودن، دقیقه یی خورشید میتابید و به فاصله ی 3 دقیقه بارون شدید با باد به شدت سردی میوزید.طوفان شیرینی بود...منم پیاده رفتم....عالی بود...یه مقابله بود...یه جنگ...یه مبارزه.

پ.ن:دلیل اسم "بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه"و شکل گرفتن شخصیت ریاکار تنها یه کتابه از نادر ابراهیمی..."یک عاشقــــــانه ی آرام"....یکی از با ارزش ترین کتاب ها برای من...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 20:52 توسط ریاکار| |

نزدیک عیده و من به طور کلی مثه همیشه هیچ حس خاصی ندارم....دوست ندارم زمستون بره...اولین سالیه که زمستون اینقدر برای من سرده و من هم عاشق سرما هستم...این روزا دارم فکر میکنم یه روزی بتونم واسه 1 ماه توی روسیه قدم بزنم و از هوای منفی چند درجه لذت ببرم...تویه سرما راه رفتن به من انرژی یی میده...



گم شدم....میون افکارم...ایده آل هام...امید هام و آرزوهام گم شدم....واقع بینی از من فرار میکنه اما بالاخره سر یه پیچ مچش رو میگیرم....اون پیچ نزدیکه و من هم دویدن رو انتخاب کردم که زودتر برسم....از خودم می ترسم گاهی....

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 21:14 توسط ریاکار| |

گاهی میرم سر کلاس بچه های معماری میشینم،یه درخت میکشم،یه سری کاغذ دیواری نگاه میکنم،از حجم هایی حرف میزنند که اصلا ازشون سر در نمیارم و کلاسشون که برام کسل کننده میشه میام بیرون میرم یه دوری میزنم...هیچوقت هم بچه های معماری یا عکاسی یا هر رشته ی دیگه رو به کلاسامون دعوت نمیکنم...همون قدری که برای من سانتریفیوژ یه نمونه ی خونی میتونه جذاب باشه قطعا برای اونا کسل کننده خواهد بود اما مهم تهشه که من با پررویی بسیار میون جمع اون مهندسان آینده میشینم و در رابطه با کاراشون اظهار فضل مینمایم...گاهی اوقات ایراد هم میگیرم و گاهی هم تایید میکنم....کارام گاهی اوقات خودمم به خنده میندازه....سر کلاس بچه های کامپیوتر هم میرم و به ارائه ی اونا در رابطه با ویروس 2012 گوش میدم...تهش هم سر در نمیارم اما فضولیه دیگه میرم....کلاسای هر رشته یی با هم متفاوته،فضاش،آدماش،استاداش،تیپ دانشجوهاش...این تفاوت ها رو دوست دارم....کلا تفاوت خوبه هنوز دوستی که ادبیات بخونه یافت نشده وگرنه پایه ثابت کلاس اونا هم میشم....فکر میکنم باید خیلی مفرح باشه...آخ جون

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:1 توسط ریاکار| |

این روزا اکثر کارام تنهایی انجام میشه....تنهایی میرم...تنهایی میام....تنهایی فاصله ی بین شهر ها رو طی میکنم...تنهایی خیابون هایی که حالا آشنا شدند رو طی میکنم...از هوای سرد لذت میبرم...حس اینکه بود و نبودم هیچ جا تغییری ایجاد نمیکنه،حرفام اهمیت خاصی نداره،حضورم مفهومی برای جمعی نداره دیواری مستحکم تر از قبل دورم کشید.من موندم و پرسه های تمام نشدنی تو خیابون های سرد من موندم و هدفونی که یه گوشیش یا نامجو میخونه یا یزدانی یا همایون،من موندم و ردیف های کتاب فروشی های خاک گرفته...ردیف کاج هایی که برگ هاش زیر پا صدا میکنه...درخت های نارنج  که عطر خوبی دارن و گاهی هم "پادیاوی"...این ها کلا برنامه ی منه از صبح تا اذان مغرب که وقت برگشتنه.

درونم یخ زده اما این یخ زدگی آزارم نمیده...

خوشحالم...عصرها که برمیگردم پیش9 نفر دیگه کلی همشونو اذیت میکنم...رو یکی آب میپاشم.واسه یکی حافظ میخونم.صندلی رو از پشت یکی دیگه میکشم...گاهی اوقات هم با صدای بسیار بسیار زیبام ابی یا همایون میخونم اون هم کاملا روی نت(مدیونید اگه فکر کنید خارج میخونم یا صدام 6 دونگ نیستا)چون وقت امتحاناست تمام کتابامو گذاشتم چمدونم تا بشینم درس بخونم اما گاهی هم به اونا دستبردی میزنم.


تو فکرشم که ببندم اینجا رو

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 13:11 توسط ریاکار| |

گاهی یک تلنگر لازمه که فرو بریزی از هرچی ساختی....


کاش اون تلنگر هیچ وقت وجود نداشت....روحم آزرده ست...


رشته ی قایقرانی م رو تغییر دادم...جای دریا،رود رو محل تمرین قرار دادم...رشته م تک نفره شد و متفاوت با اونچه که بود....تویه این رشته روی سرعت و زمان کار میکنم.وقتی اونجا کمک مربی بودم و مسئول آموزش اولیه به کسانی که دوست داشتن رشته مو یاد بگیرن نکاتی رو گوشزد میکردم و رشته مو توضیح میدادم و مراحل اولیه...وقتی جلوی کمک مربی این رشته قرار گرفتم حس عجیبی بود...هر کلمه یی که میگفت میدونستم با چه تفکری این حرف رو میزنه،میتونستم موضوع بعدی رو حدس بزنم....جالب بود برام...فقط لبخند میزدم...

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 10:41 توسط ریاکار| |

از دل کندنی ها باید دل کند....دیر و زود داره ولی...

 

 

برگشتم به شهرم....به شهری که بهش تعلق دارم...به رشته هایی که منو به اینجا وصل میکنه...

به دست پخت محشر مامانم و مامان بزرگم...به آدمایی که واقعا دلتنگ منن...بی هیچ ریایی!

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 13:41 توسط ریاکار| |

Design By : Night Melody