بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه
افسانه ی حیات حرفی جز این نبود* یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ
درونم یخ زده اما این یخ زدگی آزارم نمیده...
خوشحالم...عصرها که برمیگردم پیش9 نفر دیگه کلی همشونو اذیت میکنم...رو یکی آب میپاشم.واسه یکی حافظ میخونم.صندلی رو از پشت یکی دیگه میکشم...گاهی اوقات هم با صدای بسیار بسیار زیبام ابی یا همایون میخونم اون هم کاملا روی نت(مدیونید اگه فکر کنید خارج میخونم یا صدام 6 دونگ نیستا)چون وقت امتحاناست تمام کتابامو گذاشتم چمدونم تا بشینم درس بخونم اما گاهی هم به اونا دستبردی میزنم.
تو فکرشم که ببندم اینجا رو
کاش اون تلنگر هیچ وقت وجود نداشت....روحم آزرده ست...
رشته ی قایقرانی م رو تغییر دادم...جای دریا،رود رو محل تمرین قرار دادم...رشته م تک نفره شد و متفاوت با اونچه که بود....تویه این رشته روی سرعت و زمان کار میکنم.وقتی اونجا کمک مربی بودم و مسئول آموزش اولیه به کسانی که دوست داشتن رشته مو یاد بگیرن نکاتی رو گوشزد میکردم و رشته مو توضیح میدادم و مراحل اولیه...وقتی جلوی کمک مربی این رشته قرار گرفتم حس عجیبی بود...هر کلمه یی که میگفت میدونستم با چه تفکری این حرف رو میزنه،میتونستم موضوع بعدی رو حدس بزنم....جالب بود برام...فقط لبخند میزدم...
برگشتم به شهرم....به شهری که بهش تعلق دارم...به رشته هایی که منو به اینجا وصل میکنه...
به دست پخت محشر مامانم و مامان بزرگم...به آدمایی که واقعا دلتنگ منن...بی هیچ ریایی!
خب جواب معمول من این بود که من یک دیوانه م...
خب در اینکه یک دیوانه هستم شکی نیست اما حس های عمیق تر از دیوانگی برام وجود داشت...قبلا انگیزه یی نداشتم اما الان انگیزه دارم...قبلا برنامه یی برای آینده م نداشتم و فقط به حال فکر میکردم،به روزی که میگذروندم....فقط حال حضور داشت....اما الان جز حال مسئله ی آینده هم در میونه...جالبه برام...همه چی برنامه داره الان...
امشب 12 شب به شهرم بر میگردم...
اما روزهای سخت هم وجود داره...روزایی که سوز هوای ابری از پنجره تو میزنه و کسی نیست حرفاتو بشنوه...حس غریبی نیست...
حدود 10 روز دیگه بر میگردم شهرم...تجربه ی زندگی کردن جایی غیر از اونجا برام خیلی لذت بخشه...اتفاقای خوب می افته...میدونم...
پ.ن:عموما برجک کسی را هدف گرفتن خیلی به ما مزه میدهد در شب هایی که زمان در خوابگاه طولانی میشود :دی....برجک هایشان را در تیررس نصب میکنند طفلی ها :دی
اضافه شد:خداحافظ گری کوپر و بادبادک ها...کفش های شیطان را نپوش و مرگ بازی...کجا ممکن است پیدایش کنم...
با شماها هستم نشونه ها....ازم دور شین تا بتونم دوباره به ماه برگردم...من عاشق ماه کامل هستم پس از من دور شین....نشونه ها از همه تون با وجود عزیز بودنتون متنفرم....یه روزی همه تون رو آتیش میزنم....
اینقدر این روزها رو دوست دارم که میخوام تمامشون رو نگه دارم اما زمان با سرعت هرچه بیشتر از تک تک لحظات من عبور میکنه و اون ها رو تبدیل به گذشته و خاطرات میکنه...لحظاتی که دوست دارم با دست نگه شون دارم تا فرار نکنن...
در واقع به نظر من با تکرار مرتب این جمله و ادعا کردن بیشتر به ثابت میکنه که از هر آدم معمولی تری معمولی تره....معمولی بودن مگه چه ایرادی داره....من هم گاهی فکر میکنم خاصم.....افکارم خاص هستن اما وقتی پای صحبت های درونی یه نفر میشینی و از پرده ی ظاهری عبور میکنی میبینی که اون شخص روبرو هم دقیقا مثل توئه....دقیقا دوست داره متفاوت باشه...دقیقا افکاری داره که واسه خودش خاص هستن...
آدم اگه قراره متفاوت باشه از نظر من بهتره اول رفتارهای دوران قجری رو کنار بذاره،دست از خاله زنکی های الکی برداره...اینقدر مادی گرا و ظاهر بین نباشه....معیار سنجش آدما براش متراژ زمین و باغ و پول کفش و لباس نباشه...آره اگه قرار باشه خاص بودن اینجوری تعبیر بشه قطعا تو فرد خاصی هستی.
پ.ن:این "تو" در واقع اصلا وجود خارجی میتونه نداشته باشه.....شاید هم بتونه داشته باشه.
یاد نوشت:متاثر شدم...
یه شهر کتاب نزدیک هست که من رسما عاشقشم...قرار شده به خاطر اینکه از گرسنگی نمیرم فقط هفته یی یک بار برم.
من خوبم...قدری پس از شنیدن خبر جا خوردم و در فاصله ی بین دو کلاس اومدم تا ببینم چه خبره اما هیچ بلاگی رو نمیتونم باز کنم...
| Design By : Night Melody |

